مدت هاست ...
غلاف کرده ام!
"آرزوهایم" را...
دیگر ریزش پی در پی باران های آخر شب تان هم،
تحریکم نمی کند که
"نگاهشان" کنم...
پ.ن :هنگام باران فقط "نگاهتان *" میکنم،
آپدیت" بازی**" من بماند دست خودتان ...
پ.ن۲: به "سرما" خوردگی دچارم...
عطر "نرگس" لازم است!
_____________________________________________________
*وَكَفىٰ بِاللَّهِ وَكيلًا...
**وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ...
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
خلوت گزیده را
به "تماشا" چه حاجت است؟
چون کوی دوست هست
به صحرا چه حاجت است...
پ.ن:امروز خیلییی بیشتر فهمیدم که چقدرررر قدمی دور بشی خاموشم...:)
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
"دلبر من!
فاطمه جونِ علی بگو به من!
چرا لکنتِ زبون گرفت حسن ؟
شبا تویِ خواب میگه: نامرد نزن!
میییگه حسن:
بی حیا جلو نیا برو کنار
دستتو جلو مادر بالا نیار
...."
پ.ن: فدای غرور شکسته شدتون امام حسنم...:(((
پ.ن۲: قبل خواب اینستا رو باز کنید از قسمت اکسپلور یه مداحی رو انتخاب کنید و گوش کنید هی برید پایین....باور کنید خیلی حالتون خوب میشه...
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
وقتی تک تک دعاهایم را
به "اجابت" رسانده ای ؛
دیگر
به "اصل" این دعای "بارها" خواسته شده
و"بارها" بی جواب مانده!
شک می کنم...
پ.ن: تمام درها را باز گذاشته ام !
تا "سوزو سرما" بیاید...
بیاید و باقی برگ های سمج را هم
از این درخت فرسوده
"رها" کند و ببرد...
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
امشب خیلی شکر کردم :)
میدونی شکرِ چی؟
شکر "فراموشی..."
حالا که هیچ کاری نمیتونم انجام بدم
اقلا "فراموشی" رو خووب یاد گرفتم...
انگار برام تبدیلش کردی به یه پناهگاه امن!
پناه میبرم و
بی خیالِ بی خیال
ادامه میدم...
پ.ن:وقتی نمیتونی چیزی رو نگاه کنی،
بنداز پشت سرت..:)
اقلا آرامشت گرفته نمیشه...
پ.ن۳: به جنگ تمام" سردی" ها خواهم رفت،
اگر
دستانم
را
تو
"ها"
کنی...
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
از تمام دارایی های جهان،
همین که می توانم
"مادرصدایتان کنم"،
.
.
عالیست...
از تمام قدرت های جهان،
همین که میتوانم
"دست به دامانتان شوم"
.
.
کافیست...
پ.ن: دستم نمی رود این روزها
از حالِ خرابِ
پسر
و دستِ بسته ی
پدر
بنویسم...
فقط نام "مادر" را صدا میزنم...
و از این دوریِ احوال،
باکی ندارم ...
"گر میسر نیست با ما کام او
عشق بازی می کنم با نام او..."
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور
احساس میکنم خدا،
با اون همه جلال و منزلت و بی نیازی !
گاهی به یه لبخند کوچکِ ما بنده ها
به شدت"نیاز"داره...
مخصوصا وقتی اوضاع بر وفق مرادمون نباشه...
پ.ن:
و من
با تو
چگونه
بگیرد
دلم؟
:)
پ.ن۲: شاید واژه ی" نیاز "جالب نباشه...مثلا شاید باید بگم جیگرش حال میاد...
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور