خرید بک لینک

مدت هاست ...
غلاف کرده ام!

"آرزوهایم" را...


دیگر ریزش پی در پی باران های آخر شب تان هم،
تحریکم نمی کند که

"نگاهشان" کنم...

پ.ن :هنگام باران فقط "نگاهتان *" میکنم،

آپدیت" بازی**" من بماند دست خودتان ...

پ.ن۲: به "سرما" خوردگی دچارم...

عطر "نرگس" لازم است!

_____________________________________________________

*وَكَفىٰ بِاللَّهِ وَكيلًا...

**وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ...

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

مرا عهدیست با شادی، که شادی آن من باشدمرا قولیست با جانان، که جانان جان من باشدبه خط خویشتن فرمان، به دستم داد آن سلطانکه تا تختست و تا بختست، او سلطان من باشداگر هشیار اگر مستم، نگیرد غیر او دستموگر

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

خلوت گزیده را

به "تماشا" چه حاجت است؟

چون کوی دوست هست

به صحرا چه حاجت است...

پ.ن:امروز خیلییی بیشتر فهمیدم که چقدرررر قدمی دور بشی خاموشم...:)

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

۱. يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ...خدا برای شما راحتی می خواهد و برای شما سختی نمی خواهد...۲.لَقَد جاءَكُم رَسولٌ مِن أَنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَ

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

"دلبر من!

فاطمه جونِ علی بگو به من!

چرا لکنتِ زبون گرفت حسن ؟

شبا تویِ خواب میگه: نامرد نزن!

میییگه حسن:

بی حیا جلو نیا برو کنار

دستتو جلو مادر بالا نیار

...."

پ.ن: فدای غرور شکسته شدتون امام حسنم...:(((

پ.ن۲: قبل خواب اینستا رو باز کنید از قسمت اکسپلور یه مداحی رو انتخاب کنید و گوش کنید هی برید پایین....باور کنید خیلی حالتون خوب میشه...

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

وقتی تک تک دعاهایم را

به "اجابت" رسانده ای ؛

دیگر

به "اصل" این دعای "بارها" خواسته شده

و"بارها" بی جواب مانده!

شک می کنم...

پ.ن: تمام درها را باز گذاشته ام !

تا "سوزو سرما" بیاید...

بیاید و باقی برگ های سمج را هم

از این درخت فرسوده

"رها" کند و ببرد...

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

امشب خیلی شکر کردم :)

میدونی شکرِ چی؟

شکر "فراموشی..."

حالا که هیچ کاری نمیتونم انجام بدم

اقلا "فراموشی" رو خووب یاد گرفتم...

انگار برام تبدیلش کردی به یه پناهگاه امن!

پناه میبرم و

بی خیالِ بی خیال

ادامه میدم...

پ.ن:وقتی نمیتونی چیزی رو نگاه کنی،

بنداز پشت سرت..:)

اقلا آرامشت گرفته نمیشه...

پ.ن۳: به جنگ تمام" سردی" ها خواهم رفت،

اگر

دستانم

را

تو

"ها"

کنی...

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

از تمام دارایی های جهان،

همین که می توانم

"مادرصدایتان کنم"،

.

.

عالیست...

از تمام قدرت های جهان،

همین که میتوانم

"دست به دامانتان شوم"

.

.

کافیست...

پ.ن: دستم نمی رود این روزها

از حالِ خرابِ

پسر

و دستِ بسته ی

پدر

بنویسم...

فقط نام "مادر" را صدا میزنم...

و از این دوریِ احوال،

باکی ندارم ...

"گر میسر نیست با ما کام او

عشق بازی می کنم با نام او..."

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

احساس میکنم خدا،

با اون همه جلال و منزلت و بی نیازی !

گاهی به یه لبخند کوچکِ ما بنده ها

به شدت"نیاز"داره...

مخصوصا وقتی اوضاع بر وفق مرادمون نباشه...

پ.ن:

و من

با تو

چگونه

بگیرد

دلم؟

:)

پ.ن۲: شاید واژه ی" نیاز "جالب نباشه...مثلا شاید باید بگم جیگرش حال میاد...

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:52

صفحه بندی